Wednesday, 10 January 2018

"روز نجات آذربايجان". اوه نه!

روز نجات آذربايجان، اوه نه.

تناقض عجيبى در درونم در جريان است، من هم مانند وطنم در تناقض زندگى مى كنم. گاه شادم و گاهى غمگين، گاهى بمانند قلعه بابك سرافرازم و گاهى بمانند قافلان درد و افسردگى ناشى از تجاوز و بى احترامى را تحمل مى كنم. گاهى بمانند ساوالان آتشفشان مى شوم و آتش تنفس مى كنم و گاهى بمانند درياچه اورميه نظاره گر خاموش خشكى خويش ام.
هامى آزاده ائلين شاعيرى وار،
من اسير ائللرين آه شاعيرى ام.
گاهى فكر مى كنم مانند وطنم هستم، مانند او توامان احساس خوشبختى  و بدبختى مى كنم. يكبار با خودم فكر مى كردم زندگى ام شبيه "بيست و يك آذر" است. كوچكتر كه بودم هميشه تاسف مى خوردم كه چرا اِشغالگران طورى برنامه ريزى كردند كه شكست فرقه دموكرات همزمان با روز اعلان پيروزى اش باشد؟ نفرت ام از اِشغالگران فزونى مى يافت وقتى فكر مى كردم آنها حتى يك روز شادى و مانند انسان با غرور زيستن را از من و ميليونها انسان اشغال شده مانند من دريغ كرده اند. هر چه باشد تنها ٢١ آذر است كه من مى توانم احساس آدم بودن بكنم، اما كمى كه بزرگ شدم ياد گرفتم در مواجه با سختى ها مانند وطنم باشم، او را هر زمان در خويش احساس بكنم،  من هم مانند وطنم هستم و  و مانند او خوشى و بدبختى را توامان با هم حمل مى كنم.
اما ٢١ آذر براى من يادآور چيست؟ اول از همه چيز از وقتى كه خويش را شناختم، ٢١ آذر يادآور عصيان و ايستادگى ملتى براى بهره مندى از حقوق انسانى شان بمانند ساير انسانهاى آزاد دنيا بود. ٢١ آذر يادآور اين بود كه هر چقدر هم فشار و تحقير و انكار قدرتمند باشد باز زنان و مردانى در موقعيت مناسب بيرق مقاومت را بالا مى برند و حتى به قيمت خون خويش تاريخ را سرافراز مى كنند كه انسانهايى بودند كه در مقابل اينهمه فشار بازهم براى انسانيت و وطن خويش علم مقاومت را بلند كردند. آنان در پستوهاى تو در توى دانشگاههاى دولتى و امنيتى بمدد پولهاى استبداد تاريخ دروغين براى ملتهاى دربند نمى نويسند، آنها پرچم مقاومت را بالا مى برند و با عمل خويش لحظه و تاريخ را مى آفرينند. آرى منهم مانند هموطنانم از وقتى خويش را شناختم بدنبال الگويى براى زيستن مى گشتم من اين الگو را در زندگى پر جوش و خروش زنان و مردان فرقه پرافتخار آذربايجان يافتم. سير حركت صدر فرقه دمكرات از روزنامه نگارى در باكو، وزير داخله حكومت جنگل، انتشار روزنامه حقيقت در تهران، زندان رضاخان، باز انتشار روزنامه  در تهران و اينبار با نام آژير و نماينده مجلس چهاردهم بنمايندگى از وطنش آذربايجان در تهران و اينكه تو هيچ وقت متعلق به آنجا نبودى، هميشه طرد شدى، از در بيرون آمدى و از پنجره وارد شدى. تو متعلق به آنجا و آنها نيستى، تهران هيچ وقت براى تو وطن نبود، آنها هميشه بدنبال ارتجاع و امور پيش و پا افتاده هستند و تو در جستجوى انسانيت. آنها تو را هميشه طرد كردند، حتى تو در زندان رضاخان هم تنها بودى و احساس غريبگى مى كردى. اما خاصيت مام وطن در اين است كه آغوش اش هميشه باز است، آذربايجان بمانند مادر مى ماند، مادر هميشه با محبت به فرزندانش مى نگرد، مادر هميشه بدنبال بخشيدن است، حتى اگر سالها از او ياد نكنى باز اگر بعد از اينهمه سال بدنبال او بروى، مى دانى كه آغوش او هميشه باز است، هيچ وقت احساس غريبگى نمى كنى، تو گويى كه ديروز بود كه از آغوش گرم و پرمهرش نمى توانستى دل بكنى. و صدر پرافتخار ما "پيشه ورى" از ظلم و ستم  و بى مهرى تهران به آغوش پرمهربان آذربايجان پناه آورد. و اما آذربايجان او را باز در آغوش كشيد، مادر و فرزندان بعد از سالها دورى عهد كردند كه اينبار بجز مـرگ چيزى آنها را از همديگر جدا نكند. آنان باهم عهد كردند كه از زندگى آشفته و آغشته به درد فقر، اشغالگرى، انكار و تحقيرشان با چنگ و دندان دفاع كنند. بهترين فرزندان مادر گرد هم آمدند تا از مادر مريض شان در برابر شغالان و كفتاران دفاع كنند. اما آيا مادر از قربانى شدن مى ترسد؟ يا آيا مادر مى خواهد بهترين فرزندانش زندگى شان را براى او قربانى بكنند؟ نه نه، لذت مادر خود را قربانى شدن تعريف مى كند و مطمعناً مادر مى خواهد خود قربانى سعادت فرزندانش بشود و تار مويى از سر فرزندانش كم نشود. اما مسله در اينجا خواست مادر نيست، مسله اصلى اين است كه فرزندان خود را مديون مادر مى دانند، آنها مى خواهند جان خويش را فداى سعادت مادر بكنند، آنها مى خواهند مادرشان به آنها افتخار بكند و با نگاه پر مهرش با افتخار به آنها بنگرد و آه چه شيرين است نگاه پرافتخار مادر، آنها در پى اين هستند كه فرزندانى صالح براى مادرشان باشند، آنها در پى اثبات خويش اند، در پى پرداخت حقوق فرزندى خويش اند تا تاريخ از آنان به نيكى ياد كند.  نكته اساسى در اين است كه حقوق مادرى و فرزندى با قواعد رياضى و سود و زيان فيزيكى قابل توضيح نيست، بيشتر از اين، مادرى و فرزندى مبتنى بر احساس و عشق خالص است كه آنرا نمى توان به سود و زيان فرو كاست.
اما ٢١ آذر براى من يادآور غم  و كدر هم است، يادآور تلاشى براى رهايى از ستم اِشغال شدگى است كه در نهايت با شكست روبرو شد. ٢١ آذر يادآور قهقهه هاى اراذل و اوباش پهلوى بر نعش بهترين و دلسوزترين فرزندان وطنم نيز هست، اِشغالگران جنايتكار روى ارتش نازى آريايى را هم با سبعيت و وحشى گرى هايشان سفيد كردند، بنام وطن پرستى لايق ترين مردمان سرزمينم كشتند، بر بهترين زنان و دختران سرزمينم تجاوز كردند و دهها هزار نفر از روشنفكرترين و دلسوزترين زنان و مردان وطنم را آواره كلخوزهاى سرزمين شوراها كردند. ٢١ آذر برايم ياداور اين است كه مذاكره با اِشغالگران را هيچگاه و اما هيچ وقت تكرار و يا به هموطنانم توصيه نكنم، اِشغالگران هيچ وقت به عهد و پيمانشان متعهد نخواهند شد و در كوتاه ترين زمان كه قدرت اش را بيابند بر عهد و پيمان خويش خيانت خواهند كرد. آنان به هيچ چيزى بجز مـرگ وطن من رضايت نخواهند داد، هدف نهايى اِشغالگران تهى ساختن وطن من از انسانيت و آزاده گى است و اگر دسته گُلى را هم گاهگاهى بهم نشان مى دهند اين براى تحميق من است تا من ساده لوحانه بدون برنامه ريزى پشت بر او بكنم و او از موقعيت استفاده بكند و با عادت ديرينه نامردانگى تاريخى اش خنجرش را از پشت بر قلب من فرود بياورد. اِشغالگران با قهقهه و لودگى در حالى كه بر جسم و روح وطنم تجاوز كرده اند ٢١ آذر را روز نجات آذربايجان نام نهاده اند و با دستان آغشته به خون وطن من به خيال خويش در حال تحقير من  و هموطنان من هستند. البته در نگاه اول شايد در انجام اينكار موفق باشند، هر چه باشد اين اراذل اوباش كم مايه در هر دو حاكميت عصر پارينه سنگى پهلوى و اسلامى ثناگوى حاكميت هستند و بزرگترين افتخارشان بمانند كفتار لاشخورى مى باشد. اما اين فاصله وطنم آذربايجان را با  اِشغالگران چه خواهند كرد، اين لاشخوران كم مايه؟ آرى اين فاصله وطنم آذربايجان با اِشغالگران مى باشد، فاصله آزادشدگى و اِشغال شدگى، تاسيس جمهورى خودمختار آذربايجان و سقوط جمهورى خودمختار اذربايجان، براى من اين روز به خاطر تلاش رهايى وطنم  از چنگال اِشغالگران مقدس مى باشد و براى آنها بخاطر بخاطر اشغال دوباره وطنم روز نجات آذربايجان نام نهاد مى شود. اين فاصله او را به دشمن من تبديل مى كند و يادآور مى كند من و او فقط دشمن هستيم و نه هيچ چيز ديگر: از روزى كه متولد شديم تا روزى كه سر بر خاك گذاشتيم، شايد بپرسيد هموطن چطور؟ جوابم اين است نه نيستيم، من وطنى ندارم كه هموطنى داشته باشم، وطن من اِشغال شده است. بگذار آنها اِشغال وطنم آذربايجان را روز نجات آذربايجان بخوانند و با بودجه هاى دولت جنايتكارشان كه در دنيا به تروريست و جنايتكار بودن شهره است بر جسد وطن اِشغال شده ام آذربايجان قهقهه شادى سر بدهند. اما من هم مانند وطنم آنها را خواهم ديد و خويش را مشغول اين اراذل اوباش نخواهم كرد، من به آزادى فكر خواهم و به دور دستهايى خواهم نگريست كه باز وطنم آذربايجان طعم آزادى و رهايى از اِشغال شده گى را مز-مزه مى كند. اما اين روز چقدر دور است و چقدر نزديك است و يا چقدر دست يافتنى و نيافتنى است است واقعيت بر خود منهم مجهول است: اما من بجز آنروز هيچ روزى را نمى بينم. آرى منهم بمانند وطنم آذربايجان، در اين روز توامان شاد و غمگينم، هم جشن مى گيرم و هم سوگوارى مى كنم. بر افتخارى كه پيشينيان با خون خويش آفريدند شادى خواهم كرد و بر سرنوشت تلخى كه كه بر خود و آرزوهايشان رفت خواهم گريست. آيا اين دوگانگى تناقص نيست؟ چرا تناقص است، من نيز مانند وطنم از تناقص رنج مى برم، من هم ميراث وطنم هستم، تناقص اصلى در تحميل اين دوگانگى بر وطنم هست.


پ،ن: اين يك دل نوشته است و اگر بيش از حد بر "من" تاكيد داشته دليل بر خودستايى نيست و اگر چنين احساسى را در خواننده القا بكند عذر خواهى مى كنم. البته بنوعى همه ما در مقاطعى شايد به اين ابراز وجود  كم و بيش احتياج داريم و اينكار بنوعى بيان احساس است كه فكر مى كنم  توصيف يكى از احساس خويش در نهايت بتواند احساس احوال جمعى را بصورت كلى توصيف بكند و يا تلاشى براى توصيف اش كرده باشد .  

No comments:

Post a Comment